ببین عزیزم
آسمان تنبلی را که خیره به ابر
حتی از پشت تکه تکه های بهاری کوتاه و پا به ماه
ببین که.. ببین که..
رود بی انتهای بی خرد دلخوش به شتابش سمج می شود به نا کجا
و ستاره ای را که از دور تنها دلداری می دهد به شب
هیچ کدام نمی بینند مرا و تو را و دگر من ها و تو ها را
و راه و راه و راه و راهرو را
و ما را که ایستاده ایم بر این خاک سرد در جامه ای از خاکستر ی سترگ!
سوار بر سخاوت های سکوت و سایه بان های خیالش
اما اما پیش از پس مانده های واپسین بدرود که از پس درود هایمان منقوش شود به ناگاه در نگاه
از پس وزش باد های وحشی که به تنهایی از آنها خاموش تمام تنهایی های نا گزیر
مهتاب والسش را خواهد نواخت در برکه ی خواهش های چشمان تو
از خماری خمیدگی و از انحنای قامت هذیان
بر چشمانی به رنگ انزوای من
چشمانی که با خود توان فرو رفتن در حیرت را آفرییده اند در تجسم محض آفرینندگی
و من فرو خواهم رفت
در گندم زار های مارکس
در باغ های عطر آگین عشق
و لبالب به رنگ شراب از لب های تو نوشیده خواهم شد
شرابی که عیسای حیرت را هم به ریا توان گذشتن نگذاشت
..........
هکتور نبوده ام هرگز ژاندارک نیستی تهمینه نخواهی شد و ارنست تو نیز!
و هیچ شره شره نمی خواهم هجا های هیجان را که اگر به خون پوشیده باشد همه تن
و نیز پنهان نمی شود دیگر تعبیر خواب های حیله گر در حیرت وهن
و پشت ابر ها هم می دانم که هیچ خانه هایمان جفت نخواهند آورد
اما اما اما..
اما می شود خواب پشت پای تمام خواب های جهان را دید در این همه اینجا
اما می شود روز رهایی از پاسبان واژگان یعنی گناه را حماسه ساخت
اما می شود تمام شونده های شنیدنی را شد
می بینی عزیزم؟! اوضاع و احوال این امتداد حضور را به کجا رسید؟!
....
می بینی؟! می بینی که خواهی دید
که ما نه در قنداق و نه در زمین و نه در هیج کجای جهان
بلکه واژه به واژه در اندیشه خویش آفریده و آفریننده شدیم
مانند این شعر که در مهتاب نازنین چشم های خوب تو پیش می روند و قطره قطره غوطه ور
و شگفتا که عشق سوغات راهمان شد در گذر از مسخ شدگان بی گناه پر مدعا که ..
که کلبه به کلبه کلبه ها که سوختند در خرمن نگاه غفلت و غفلت نگاهشان! که کلبه ها!
که گفتند بی مانند ترانند که بودند اما در خشم و وهم موهوم بر خویششان
و مارا و آنها را نیز چون ما
اگر سفر کرده باشیم ! اگر سفر کرده باشیم!
ما را از هجوم هیچ مرگی هراسی نیست دیگر بر خویش جز مرگ آزادی
و خواهی دید !
که اگر سفر کرده باشیم خواهی دید!
که در میان واژه گانی که تمام حروفشان بوی سکوت دهند انزوا امن ترین جای نقطه خواهد شد
و کودکان دوره گرد سکوت تمام حرف ها را جای شام می خورند
.....
می بینی ؟
که اینک اما بر زخمه های بی انتهای شب
این زرد برگ خاطرم است که می نوازد اینچنین سمفونی پاییزی را
کنار خشت های فرسوده ی این دیوار های بلند
که آنسویش زمستان با قاشق سرما هنوز آسیاب می شود
زیر دندان های وارثان کهن و کارتن خواب شب هایش
....
بانوی باران و خیال
نا شناخته ای در چشمان تو موج می زند
که صدایش را می شنوم هنوز
آن زمان که می رسد به سنگ های سینه ام
نامت را به من بگو فارق از عقوبت هر لحظه ی این نگاه های گاه به گاه
سایه روشن بود و نبود هایم آماده ی آمیزش شاعرانه ای با تو است
در حماسه ای که از سقف کوتاه آسمانش شعر ببارد
و اوجمان در دوردست های نزدیک سبزینه ی رویش گیاهی شود
که در میان گیسوان کودک تکیه داده به دیوار های کنار خیابان انقلاب گل کند
آن روز تمام خال ها و خطوط و خواب هایت را
جای تمام ستاره های شب و یال ماه و انحطاط فصل ها
می شمارم و شانه می زنم
با بوسه ای کشیده و بلند بر دانه دانه شن های داغ ساحل های تنت آغوش
و شب را از رخت تمام شماتت هایش عریان
خواهیم برد به تماشای شاپرک های پرواز
به هر رهگذر هزار هزار لبخند فروختن به لبخندی دگر
....
می بینی عزیزم؟! اما؟!
اما ماهی که پیش دوخته بر تن مهتاب رنجور گذران زمانمان به زار یه حضورمان زار می زند اکنون
از همین اکنون است که می گویم
و این والس هر روز مغوم تر و کم سو نواخته تر از عادت تر همچون شبنم
تنها تو را از تنفست به جستجو می کشد نفس هنوز
هنوز طرد همچون امتداد.....
بیا وارتان و نازلی را با هم به اشاره ی شراب فانوس شویم راه را به روشنی های کور خواب به خواب
از پشت گوش هایمان که همیشه به ندیدن تهدید و باقی ماند و ماند و ماند مانند ماندلا مانند ماندولین
و ندیدن که تنها اعجاز پیش با وری ها
ا فتخاری مضحک در تمام خون هایی که ریخت / حتی تاریخ برگزیده ی هیپنوتیزم هم شد
بزنگاه تراژدی زیر چشم بند های سیاه در خواب گردی های التماس
خبر نمی کند وقتی که با برق ها روشنی بیاید و
ببینیم روی شانه هایمان جنازه روی جنازه خوا بانده ند
این غیر ممکن نیست!!
و باز اگر التماس تا خاموشیه بعدی خاموشیه دیگریست ستون البته
درست کنار ها ها های فانتزی و فک های کوتاه و نیاز و نازهای روز مرگی_مسخرگی
به هر حال نقطه ها را توان کشیدن طرح های زشت یا بی معنی هم هست
کاش به تعداد تمام نقطه ها نقاش بود!!
....
می دانی؟
من و تو تنها نبوده ایم هیچ گاه
فقط اندکی تنهایی با ماست که آن هم ته نشین در فنجان و پک های آخر
و دنیا را شاید دیگر جای ما پیرها نمانده جز آغوش های پنهان و خمیدگی های خیال و حکم های محال
اما قطره قطره بارانی را باید برای بیرون جهشی از بذر سبزینه تا بهار
فصل دیگریست در راه
به نواختن نت آغازین دو نوازی هایمان
فصل دیگریست در راه
فصل دیگری
دیگریست در راه
در راه
راه
راااااااااا
آااااااااااااااه
پژمان تایکندی