مطلب آخر/داستان کوتاه
راه و روش خوندن و نوشتن رو همه ما توی مدرسه یاد می گیریم.
بعد از این که خانم معلم ها خیالشون از این بابت راحت شد مطالب زیادی
به مرور از طریق کلمات وجمله ها به ما یاد داده می شن.کیانی اسم خانوم مهربونی
بود که معلم کلاس اول ما شد البته اگر مهربون هم نبود همون وظیفه ای رو داشت
که بقیه معلم ها داشتند.باید مطالبی رو که روی صفحات کتاب نوشته می شدند
به ما یاد می دادند و نمی تونستند تغییری توی اونها ایجاد کنند.راستش اصلن هیچ
وقت فکر نکرده بودم این مطالب از کجا پیداشون می شن!اما درست یک هفته پیش
متوجه یک مطلب ساده شدم که برای خودم مهم و هیجان انگیز بود.مطلب این بود که
من می تونستم مطلب خودم رو داشته باشم !
آره ... با استفاده از هر کلمه ای که خودم انتخاب کنم این کار رو انجام می دم.اما
فقط موقع استراحت که به حیاط می آم.یه گوشه و کنار خلوتی پیدا می کنم و شروع
به نوشتن می کنم.
فکر می کنم همیشه سکوتی رو که لای برگ های پاییزی پرسه می زنه دوست
داشتم..
باید حواسم خوب جم باشه! چون دیگه مطالبی روی کاغذ هام هستنند که باید
مخفی بمونند!
مثلن بعضی وقت ها من یواشکی سیگار می کشم .یه آدم باحال هر چند وقت یک
بار برام چند نخی می آره...یا اینکه وقتی یازده سالم بود دزدکی دختر همسایمون
رو دید می زدم و فکرهایی که می کردم...
نسیم ملایمی آهسته برگ هاروداره تکون می ده و شاخه ها انگار می رقصند.
البته اوضاع همیشه هم خوب پیش نمی رن گاهی مهدی آقا خان پیداش می شه و
شروع می کنه به گفتن خاطرات تکراریش که دیگه حالم رو به هم می زنن.
اما یک مطلب جالب هم برای نوشتن دارم.من دوباره عاشق شدم.
عاشق خانوم پرستار..
درست از وقتی که محبت این خانوم خوشگله به من زیادتر شد این آرامش دوست
داشتنی رو لمس کردم اما چند وقت بعد فهمیدم که محبتش یک جور ترحم بوده چون
می دونست که اوضاعم بی ریخته و روزهای آخر رو می گذرونم.
نمی خوام قبول کنم که دیگه فرصتی ندارم.می خوام آخرین مطلبم رو خودم انتخاب
کرده باشم.شاید با دیدن عکس های قدیمیم نظرش عوض بشه.
وقت استراحت تموم شد و باید به آسایشگاه برگردیم.امیدوارم رفیقم دفعه بعد که سر می زنه برام
سیگار های بهتری بیاره.
وفتی به بالای پله ها می رسم تصویر خودم رو تو انعکاس در شیشه ایه جلوی سالن می بینم. موهای
سفیدم هم حکایت دیگه ای دارند.به تصویر برگهای زرد هم که پشت سرم می رقصند نگاهی
می اندازم . خانوم پرستار به استقبالم می آد طوری دستم رو می گیره که یک لحظه حس
می کنم داره برای رفتن به طرف چوبه دار همراهیم می کنه.
اما به خودم می گم از لبخند دلنشینش معلومه که می دونه دست یک محکوم بیگناه رو
گرفته و با خودش می بره.این جوری کمی خودم رو آروم می کنم.
پژمان تایکندی
استفاده از آثار درج شده در این وبلاگ با ذکر نام صاحب اثر بلامانع است