ستون پیرمرد غر غرو (۱)
در عالم هنر متعالی امروز به نظر پیرمرد فرسوده غر غرو خیال آدمی به دست انسانی
خود آگاه(البته نسبی)و بی طاقت در گیرو دار اندیشه و احساس برای دست یابی به
ناشناخته های روز مره آنسوی لب های لبریز از سکوت و بی سوال در کوچه پس کوچه های نایاب و دنج
و خیابان های عادت بر واقعیت حکمفرمایی می کند آزاد ورها به هر جا که خواست سر کشی می
کند.اما جز این لحظات ناب قاعده طور دیگریست.
تصویری که انسان از پیرامون خود در ناخوداگاه ذهنش ترسیم می کند شالوده واقعیتی میشود که می
پندارد.و واقعیت پنداشته شده برگ های زندگی انسان را یک به یک ورق خواهد زد.
پس بی دریغ وسواسی در مطابقت نسبی خیال و واقعیتی که در عمل بر پایه آن تصمیم گرفته می شود
ضروری می نماید.کودکی ا که خود را فرزند یک جانی می یابد در نا خود اگاه خود تصاویری نا خوشایند
بر دوش می کشد و در فقدان هر گونه روحیه و افکار جستجو گر نه تنها مرز میان واقعیت و خیالش را
نخواهد شناخت بلکه بر پایه تصاویری کدر در ناخود اگاه زندگی را با ور می کند و در سرگردانی تصمیم
خواهد گرفت. آیا توان درک این مطلب برای کودک دیروز جزبا رسیدن به حدی قابل اعتنا از خود آگاهی
ونگرشی نو در آینه نگارش خویش امکان پذیر است؟
و جز این آیا کودک تصویری قابل اتکا از واقعیت زندگی را شناخته است؟
البته شناخت یک پدیده خود از تفاسیر متنوعی بدست می آیدو در اشتراک نظر های فرهیختگان و
مقبولیت مردمان یک جامعه جایکاهی برای خود می یابد و با خیز فکری مردم یک جامعه به دور از
هر گونه مطلق گرایی در راه تکامل خود قدمی رو به جلو بر خواهد داشت.
اما چرخش خود آگاه و نا خود اگاه اندیشه انسان ها گاه در پاره ای از حوادث آنها را در جامعه ای نیمه
خود آگاه روبروی هم قرار داه است عده ای(عده ای!) در سکوت بی هراس خود حق خود را شناخته و به
زبان می آورند و از شناخت حق خود به لزوم احترام به حق دیگری پی می برند و در فرسایشی ترین
دوران احساسشان مسالمت آمیز قدم بر می دارند و آنسو عده ای(عده ای!) با خشم و خشونت
واقعیتی را که خود می پندارند حقیقت مطلق می خواهند.
پژمان تایکندی