به ناگاه درآیینه تصویری خیره شد به من. آنقدر گنگ و مبهم که

چهره اش را به وضوح نمی دیدم.

مانند سایه ای ناموزون کلافه ازآفتاب داغ تابستون.از آینه صدایی

شنیدم.صدایی که گویی مرزمیان خندیدن و گریستن بود.

 با پیشانی خیس و لب های خشک بهت زده به تصویری گنگ خیره

ماندم.ناگهان نوشته ای بر آیینه ظاهر شد:

 آب و خاک را هستم برده  

دستانم برارابه ی زمان بسته  

 هرگاه از گریستن شوم خسته 

با صدای بلند می زنم زیر خنده

 

 مدتی سکوت میانمان حکم راند.کمی بعد مردد و با صدای لرزان

پرسیدم کیستی

 سایه سرگردون

 به کجا می روی؟

 آهی کشید وگفت نامعلوم

 انگار کمی با کا بوسم کنار آمده بودم و هر چه از وحشت می رهیدم

توان پرسیدن را بیشتر در می یافتم.

 با صدایی رساتر از بار گذشته پرسیدم مشکل تو چیست؟

 نمی دانم . یعنی ندانستن جواب ها و پنهان شدن یا پنهان کردن

سوال هایم.

 ترسم را فراموش کردم اما تعجبم را بیشتر بر انگیخته بود.

 سوال دیگری پرسیدم

 چگونه می توانم به تو کمکی بکنم؟

 گفت در حال حاضر خواست تو را حاصلی نیست.

 گویی جستجو برای پیدا کردن دلیل حضور گذرای من به فراموشی

سپرده شده است.

 عده ای از شما بی درنگ با قبول پیش فرض های پیشینیانتان

 بی هیچ تردیدی به حیات خود ادامه می دهید و گروهی از شما که

فرصت اندیشیدن در میانشان باقیست تعاریف و قوانین را به سود خود

مکتوب می کنند.

اخلاقیات را بر اساس حفظ منافع خود به شکلی خوش آیند می آرایند و

تعریف می کنند.و بقیه شما از آن ها پیروی می کنید.

 گویی همیشه عده ای از هم نوعانتان در دنیا زنده اند تا با انعام دادن به

آن ها لحظه ای رضایت خاطرتان جلب شودتا اشرف مخلوقات بودنتان را

جشن بگیرید.

 بدون آنکه کوچکترین لرزشی در صدایم باقی مانده باشد گفتم

 متاسفم.

 انگار با کابوسم دوست شده باشم این بار با آرامشی که در صدایش

قابل تشخیص بود جواب داد:

 به خاطر دقایقی که با واقعیت خودت کنار آمدی متشکرم.

 

منظور حرف آخرش را نفهمیدم.خواستم بپرسم که ناپدید شد

 و چشمان باز من بی دلیل به عقربه های ساعت روی دیوار خیره مانده

بودند.هنوز نیمه های شب بود و زودتر از عادت هر روز از خواب

بیدار می شدم. گیج و گنگ روی لبه ی تخت نشستم.چند لحظه

بعد شیر فلزی توسط دست من به دوران درآمد تا با دست دیگرم

آبی به صورتم بزنم.به آینه نگاه کردم.سایه ای در کار نبود.محکم ایستاده

بودم.سنگین بودم.سنگین تر از یک سایه اما نا گهان حس عجیبی

به سراغم آمد.احساس کردم نمی دانم کجا هستم و این از

کابوس دیشب هم برایم عجیب تر بود چون در خانه ی خودم بودم.

 سرم را زیر آب سرد که به حال خود رها شده بود گرفتم.بعد از

دستشویی خارج شدم و درتاریکی روی مبلی نشستم.

پنجره بی پرده بود و انعکاس کورسویی از روشنایی ماه باعث می شد

تاریکی خانه تاریکیه مطلقی نباشد.به طور اتفاقی نگاهم به منظره ی

دریا و آسمان تابلویی افتادکه هنوز روی زمین به مبل تکیه داده شده

بود و  انگار بی نصیب از نصب شدن گوشه ای کز کرده و انتظار می

کشید.با یک جمله می شود معنا و رابطه ای به خصوص را میان تابلو و

دیوار در نظر آورد.به هر حال  هیچ کدام به رنگ آبی دیده نمی شدند.فقط

دریا کمی پر رنگ تر به نظر می رسید.

 انگار هر دو خاکستری بوده باشند با لکه های کو چک روشن و با طرح

هایی کمی متفاوت از هم.از تابلو رو برگرداندم.سیگاری آتش زدم و

دوباره درفکر خوابم فرو رفتم.

 زمانی تمام مردم عقیده داشتند که هنگام خواب دیدن چیزی از بدن

انسان خارج می شود و تا هنگام بیداری سرگردان و پریشان به گشت و

گذار می پردازد.و تا مدت ها مردم این عقیده را که از امتداد حیات پیش

از تولدشان و از جانب تاریخ برایشان به ارث گذاشته شده بود بی هیچ

شک و پرسشی می پذیرفتند.

بر خلاف روز که به واسطه ی روشنایی اش رنگ ها قابل تشخیص می

شوند در آن هوای تاریک و روشن می شد پراکندگی دود سیگار را

بیشتر دنبال کرد.

راستش کابوسم از رویا هایی که در طول روز می دیدم برایم عجیب تر

نبود.شاید به این خاطر که عده ای در شاخه ای از علم به نام نورولوژی

که به مطالعه ی مغز انسان می پردازند دریافته بودندمغز انسان هنگام

خواب به فعالیت خودش ادامه می دهد و می تواند با پردازش انبوه

اطلاعاتی که در ناخود آگاه وجود دارند تصاویر تازه ای را بسازد چیزی

شبیه به ساخته شدن یک رویا.

 تمام این موارد برایم به یک اندازه عجیب بودند.

و البته حضور گذرای بی سوال سایه ها در روشنایی روز.

  برای پیدا کردن سرنخی از این سرزمین عجایب فکر می کردم باید ابتدا

از سو تفاهم هایی  که بر اساس پاسخ های غریزی و تمایلات غریزی

انسان به نادانسته هایش در لحظه های مبهم تاریخ داده شده است و

سرنوشت بسیاری از انسان ها را تحت تاثیر خود قرار داده است عبور

کرد.به نظرم بعضی از شاخه های علم برای این عبور می توانستند

بهترین انتخاب باشند.

 شاید اعتبارشان در این باشد که آهسته و مو شکافانه حرکت می

کنند و در میانشان جمله های برآمده از غریزه و گزاره های مبهمی که

جهت یافتن اقتدار و آرامشی لحظه ای به وجود می آیند عمر زیادی

نخواهند داشت و برخلاف عادت های روز مره چندان دوام نمی آورند.

 سیگارم به انتها رسید اما تمام روز سوال های کابوسم ذهنم را

به خود مشغول کردند.

پژمان تایکندی