کودک و فردا
تابستان سقف دار
درد و دل با یک اسباب بازیه ارزان
لبختد طرد و شادمانه بهار و زمستان از پشت پنجره
کودکانه های بی قیمت
کودکیه تو بود و من
حالا اما چوب حراج می زند هر روز بر روزگارم
یک عمر تو را کم می آورم و بی قرار تر
یاس و شقایق و میخک را
همیشه می خواستم یک جا بخرم برایت
تا در آغوش هم دوستت دارم را زمزمه باشیم
اما روزگار تنها خرج نفس می شود هر روز
چهار صد ساله لاکپشت هم در این ناکجا تا دست های خوب و نزدیک تو دور است
ای کاش کسی روی کودکیه بی قیمت ما شرط نمی بست
تا ما هر شب با یک گل سرخ در خواب بوسه بر لب های هم نزنیم!
و هر روز هجوم تکرار نباشد!
آغاز می شوی از دوباره تا من؟
تا فردا های دور بار دیگر بهار شوند و تابستان ها سقف دار؟
پژمان تایکندی
استفاده از آثار درج شده در این وبلاگ با ذکر نام صاحب اثر بلامانع است