کودک و فردا

 

تابستان سقف دار

درد و دل با یک اسباب بازیه ارزان

لبختد طرد و شادمانه بهار و زمستان از پشت پنجره

کودکانه های بی قیمت

کودکیه تو بود و من

 

حالا اما چوب حراج می زند  هر   روز   بر روزگارم

یک عمر تو را کم می آورم و بی قرار تر

یاس و شقایق و میخک را

همیشه می خواستم یک جا بخرم برایت

تا در آغوش هم دوستت دارم را زمزمه باشیم

 

اما روزگار  تنها خرج نفس می شود هر روز

چهار صد ساله لاکپشت هم در این ناکجا تا دست های خوب و نزدیک تو دور است

ای کاش کسی روی کودکیه بی قیمت ما شرط نمی بست

تا ما هر شب با یک گل سرخ در خواب بوسه بر لب های هم نزنیم!

و هر روز هجوم تکرار نباشد!

 

آغاز می شوی از دوباره تا من؟

تا فردا های دور بار دیگر بهار شوند و تابستان ها سقف دار؟

پژمان تایکندی

 

پرواز

 

لبخند آرزوهای کودکانه دیروز

امید کوچکی بر بال های شعور

در سمفونی دلنشین کنار هم قد کشیدن

پرواز آینه وار عشق در بزرگ راه های بن بست

 

دیگر بی گاه نیست فاجعه در خلق تنگمان

همیشه بخشیده بودیم رنج را به امید

 

ضارب اما فروتن نبود 

به خوب اعتقاد نداشت

فروغ نمی خواند

و صوابش تیغ می کشید بر گلوی پرندگان

تیغ تکبری تیز از چشمه های جهل

 

به یادبود پرنده ای

   قاب عکسی آویخته از دیوار اتاق حمید

و سیگار های شاعر

                    روشن مانده اند در پی هم

       کاغذها هم دیگر بوی دلتنگی می دهند و عصیان

 

(پرواز را یه خاطر بسپار

                 پرنده مردنیست)

پژمان تایکندی

               

بی خواب

 

شب به نشخوار دیدگان

نقره داغ آفتاب

          آبستن رویش و زوالی در ابهام

بنفش و زرد و آبی گذشت

       بر پیکر اسبی به چار تاخت

هیچ کس خبر نداشت از روز

  هلهله عریان پیچیدگی پچ پچه سکوت

      بر برکه آسودگی پیچش موی یار

نقره داغ آفتاب

           طرحی بر تن می کوفت

     در صدای آبشاران به خواب مردمک

شب به شب بی خواب می گشت

  شاعر ناباور از تنهایی اش

در درنگ و جستجویی مبهوت

 با یک اسلحه بر روی شقیقه

            می رقصید با تانگوی مطبوع مهتاب

پژمان تایکندی