تن ها/داستان کوتاه
بار دیگر سکوت تاریک و آرامش بخش شب بر سر شهر سایه افکند تا
من دور خلوت خودم حلقه بزنم و تنها ییم را با فوت کردن دود سیگارهایم
جشن بگیرم.اما مدتیست که پیش از آغاز این مراسم پیش درآمدی را وارد
تشریفاتش کرده ام.
به روال هرشب قصه ای کوتاه برای نوه ام می خوانم .
درنیمه های راه نوه ام می خوابد ومن تا انتها تنها ادامه می دهم.
شب های زیادی اینچنین سپری شدند.دیگر شوق و ذوق شب های نخست را
نداشتم اما برحسب عادت ناچار بودم به اجرای این مراسم!
بعضی از قصه ها به نظرم تکراری می آمدند و خیلی های دیگرهم خسته کننده
به نظر می رسیدند.با اینکه همگی کوتاه بودند.
احساس می کردم میان این همه چینش کلمات هنوز جای قصه های ناگفته زیادی
خالیست. تصمیم گرفتم خودم قصه ای برای امشب خلق کنم هر چند کوتاه.
و اینچنین شد:
نگاهش گر گرفته و تب دار بود و می سوزاند تنم را شرمی که میانمان قسمت می شد.
آنسوی روزنه مهتاب تنبل برای رقص محرمانه ما ضرب می گرفت.
فانوس سینه هایش مسیر را پیشگویی می کرد و لبانش گلوی سوخته مرا
به حیات باز می گرداند.
شب را از هر طرف می نگریستم سنگین بود.
فقط در آغوش عریان او می شد به سلامت از این مصیبت گذشت.
تن هایمان سرد می شدند و بیشتر تقلا می کردیم.وحشت سراغمان می آمد
و لب هایمان را بیشتر به هم می چسباندیم .
دیگر کرم ها هم پیدایشان شده بود و برای شامی مفصل خود را آماده می کردند.
صدای شلیک هاهنوز شنیده می شدند .
گلوله ها مانند اسپرم ها ی مرگ به زاد و ولد ادامه می دادند و پیوسته
به جمعیتمان افزوده می شد.چشم هایمان را بستیم و خود را بیشتر به هم چسباندیم.
مهتاب برای رقص محرمانه ما ضرب می گرفت ولی نمی دانست چرا
کسی روی ما خاک نریخته است.
ما تنها نبودیم. تن های هزاران زن و مرد در مجاورت یکدیگر رفته رفته
سرد می شدند و در سکوت شب روی لب هایمان لبخندی ابدی نقش می بست ..
بعد ها تاریخ هم همه ما را به یک اسم صدا کرد .گور دسته جمعی
قصه که تمام شد به نوه ام نگاهی انداختم . می دانستم قبل از رسیدن به درک فاجعه
خوابش می برد.
نزدیک های بعد از ظهر با تکان های دست های کوچکش بیدار شدم.
چشم هایم که باز شد انگار از اصطراب کابوسی نجات پیدا کرده باشد.
کمی نگاهم کرد و گفت:فکر کردم شاید مردی!
احساس کردم قصه دیشب را با چشمان بسته تا آخر گوش داده است.
فکر می کنم بچه ها بهتر از دیگران می شنوند.پیش از آنکه گوش هایشان
برای فراموشیه فاجعه در عادت تربیت شوند.اما نوه ام شنیده هایش را به
روی خودش نمی آورد.
درست مثل خودم که خیلی از حرف ها را فقط با سیگار هایم در میان می گذارم.
پیش خودم گفتم کاش یکی از شخصیت های قصه دیشب بودم
.دیگر فوت کردن فکم را می رنجاند.
پژمان تایکندی
استفاده از آثار درج شده در این وبلاگ با ذکر نام صاحب اثر بلامانع است