عشق

 تلنگر شعور بر اندیشه ی چشمانی وحشی

 آن زمان که غروب را در خون خود می سراید

 نه واژه ای همچون تابوت برای اجساد حروفش

 زیر آسمان که نه

 در نقطه ای ناپیدا میان کهکشان ها می شود عریان شد

 در میان مردمانی که مجاز امنیت را در واژه ای سه حرفی می جویند

 تا ناخودآگاه مجازاتگر پندار شان را تسلی خاطری جویند

 آری در میانشان می شود ماشه ای را به سوی شقیقه ی خویش

 بوسه دوانید

 و مرد برای همیشه و نوشت برای همه مانند مایاکوفسکی جوان

 در میانشان تنهایی هرگز تراژدی نیست

  و  قطره ای خون برای آزادی بی بها تر از افسانه های مضحکشان  

 ....

 عاشق خواهم مرد به وقت می دانم اطمینانش دارم قول خواهم داد

 و قطره قطره های خونم را رها خواهم ساخت از

قطره قطره های اشک نادانی

 پوچ گرا بنامم که زندگی را دوست می دارم همچون مرگ

 و فقط نه در میانه ی طرحی تاریک که خط چین هایش را نقطه می شوید

 خواهم سرود در نفس هایم از هر دو

 هر چه خواهی بنامم

 که واژگان را پرداخته گری نیافته ام به عمر همچون تو

 پژمان تایکندی