به باران بگویید
خون به خون می شود خاطره در ساعت تنبل
روی بند های تمام سال های کور
در دستان مضحک شبی بی پنجره
شبی شکننده تر از تصویر گرگ و میش
شبی که رویشش از یورش به پرنده ای
و دلتنگی اش از هوای آزاد
با تمام تازیانه هایش می غرید
شبی که شاعرانش را از شاخه ها می آویخت
و یا بر گلویشان سکوتی زننده می خوراند
خون به خون می شود خاطره در ساعت تنبل
در حوالی اتوبان های گیج و تنگ گره خورده به ثانیه ها
و باران بی ترنم و مغموم بیهوده می بارید برای شست و شو هر نیمه شب
چرا که سرود شاعران بی شعر خیابان ها پاک ترین جاودانگی ها بود
باران را بگویید بر سر لاله ها عاشقانه تر از همیشه ببار
پرواز همیشه بی انتهاست
پرواز زیبا و جاودانگیست
باران را بگویید با خیال راحت ببار
پژمان تایکندی
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان ۱۳۸۹ ساعت 0:43 توسط پژمان تایکندی
|
استفاده از آثار درج شده در این وبلاگ با ذکر نام صاحب اثر بلامانع است