خاطره ای مبهوت(نوستالژی)
رشت بود و باران
و آسمان کوچکی که هفته ای ۵ بار گیسوانش را بر صورتم می گستراند
برهنگی در نهایت روزگار
اسپرسوی تلخ خوب می چسبید
و از بوسه های شیرین آن عشق هر لحظه زندگی می رویید
رشت بود و باران
در هر قدم رها بودم همچون ابری آن گوشه بالا
عشق مرا در آغوش خوبش می فشرد
و طعنه های شلوغ میدان شهر غروب تنهایی را نوازش می کرد
رشت بود و باران
کافه ای در جای امنی انتهای خیال خستگی را از تن می چید
خلوت گرم چند رفیق پر دود!
و افشین که نمی دانست هر حرفش برایم شعری تازه بود !
رشت بود و باران هایش
عشق از بی کفایتی شاعر از دست رفت
رشت بود و باران هایش
کافه خاطره ای شد مبهوت
رشت بود و ...
دور از رفقا
به زادگاه تبعید شدم بار دگر!
از خودم می پرسم آن روزها فقط خاطره بود؟
پژمان تایکندی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 2:12 توسط پژمان تایکندی
|
استفاده از آثار درج شده در این وبلاگ با ذکر نام صاحب اثر بلامانع است