رشت بود و باران

و آسمان کوچکی که هفته ای ۵ بار گیسوانش را بر صورتم می گستراند

برهنگی در نهایت روزگار

     اسپرسوی تلخ خوب می چسبید

و از بوسه های شیرین آن عشق هر لحظه زندگی می رویید

رشت بود و باران

در هر قدم رها بودم همچون ابری آن گوشه بالا

عشق مرا در آغوش خوبش می فشرد

و طعنه های شلوغ میدان شهر غروب تنهایی را نوازش می کرد

رشت بود و باران

کافه ای در جای امنی انتهای خیال خستگی را از تن می چید

خلوت گرم چند رفیق پر دود!

و افشین که نمی دانست هر حرفش برایم شعری تازه بود !

 

رشت بود و باران هایش

عشق از بی کفایتی شاعر از دست رفت

رشت بود و باران هایش

کافه خاطره ای شد مبهوت

رشت بود و ...

  دور از رفقا

        به زادگاه تبعید شدم بار دگر!

از خودم می پرسم آن روزها فقط خاطره بود؟

پژمان تایکندی