کاغذی روی بند

 

عاشقانه هایم را نخواهم برد از یاد

حتی در شب های کارتن خواب

همان شب هایی که خوشبختی هایت را می شماری در لباس شب

رادیکالی در نهایت سلامت و شعور که فتیله اش بوسه می زند بر آخر خط

همزاد عشق و درد

سیگار می لرزد از اغتشاش دست هایم

در دفتر خاطرات پرونده هایت هیچ ایسمی از من نیست

من جنونی هستم که به خرداد می رسد هر سال

کاغذ هایم را پهن می کنم روی بند تا روایتی شوند برای هواخوریه چند کلاغ سیاه بازیگوش!

تخم لقم پتیارگی های مترسک

من از سوزش نمی ترسم استاد بذله گو!

نوازش کن ماشه را      خنده هایم دود خواهند شد

من از سوزش نمی ترسم

دوباره خنده سر خواهم داد در خاکستر

روزگاری به یک پری کوچک قول داده بودم که عاشقانه هایم را نخواهم برد از یاد

پژمان تایکندی

این یک شعر نیست!

 

 

دوست داشتم هر سحر با یک جارو می کشیدم دستی بر سر و گوش خیابان های شهر

بعد از کار حدود ساعت هفت یک سیگار برگ کوبایی دود می کردم در اندیشه های ژان پل سارتر

نیم روز را از نگاه آدم تا شناخت آلبرت انیشتن غرق می شدم و لذت می بردم

عصر دلپذیرم را با آخرین دختری که دوستم داشت و پیدایم نکرد عریان می شدم زیر باران

و  می رقصیدیم با هم در خیابان بیست و چندم

و هر شب بایک شعر سهم کاغذ ها را می پرداختم

این یک شعر نیست!

فقط پاسخی است به ماهی  پریده رنگی که از احوال این روز هایم پرسیده بود

و من فقط دوست می داشتم...

پژمان تایکندی


پی نوشت۱:مجموعه این روشنای نزدیک ۲۲ و۲۳ اردیبهشت در نمایشگاه کتاب رونمایی می شود.

یکی از اشعار بنده  با عنوان برکه به یادگار سپرده شده است به یکی از صفحات  برای روزهای مبادای ۳ از مجموعه

این روشنای نزدیک.برای اطلاعات بیشتر می توانید به محسن سراجی(دست نوشته های یک بیمار روانی)

یا سایت جایزه ادبی ایران سری بزنید.

پی نوشت ۲:از پیکر بی جان مطبوعات و از مقاله های  روزنامه شرق آهسته صدای نفسی به گوش می رسد.

 

غوطه ور

 

 

غوطه ور می رسم به ساحل های فریاد

آبشخوری می جوشد از چشمه های زمین

برف سپید بر استواری کوه پیدایش می شود

در درک سپیدی از چنار های لای دندان هایت شناور می شوم

و بار دیگر در اعماق فرو می روم

تکه چوبی در امواج آب

شکسته می شود هر بار ساعت مچی ام

و تا ساحلی دیگر به انتظار می نشینند ساعت های شنی

پرندگان آسوده در مدار های ذهنم می چرخند

کبریت ها در هراس بنزین

بنزین از کبریت می ترسد

تنها غوطه وران از جایشان تکان می خورند

درک شک می کند و دردش می گیرد یقین

غوطه ور می شوم و فرو می روم

پژمان تایکندی

عاشقانه و گریز

 

 

از تو که بگریزم؟!

کلافی می شوم پیچیده در طرحی از تابوت

برگی در پاییز

به رنگی شاد شاید آغشته شود این دیوار های قفس

قفسی که مرغ اندوه می نوشد در آن از سینه ای مالامال ز رنج

از تو که بگریزم دیگر گریزی نیست

روز و شب حیرانند

و ته سیگار ها تنها نظاره گران

حسرت آب می شود در موهایم

پیشانی ام به خواب می رود

باد و بارانی اگر زند در چشم

و درخشش خورشیدی گاه به گاه

همه عادت می شوند و دیگر هیچ

دیگر هیچ!

و تنها این سرود پیروزمندانه چشمان تو بوده است که هر روز می شوم از بر

این چشمه زلال باید گردد هنوز

از نوای دلتنگی نیمه شبان

بر گلوگاه خاموش بیداری و خواب

پژمان تایکندی

در خواب ماهی ها

 

 

در لفافه ای از شقایق و مرگ

در خواب ماهی های غرق در آب

در مه ای از انزوای سیگار

در لب هایی برای بوسیدن و لب هایی برای انکار

در گردگیری های شعر از تابوت واژگان

در کودکانه های پیرمرد و رژلب های دختری پانزده ساله

در بطری های تهی از هر هفت سال

در دلربایی های آفتاب و فلسفه بافی های پرستش

در شب زفافی در بغداد زیر رگبار

در عشق بازی های باد بادک و باد

در لفافه ای از شقایق و مرگ

در خواب ماهی های غرق در آب

جسدی است پنهان در آستانه اختیار

هر طلوع به رنگین کمانی می شود دعوت و به گریز

جسدی آغشته به روز شمار خاک

با صدای پاییزی سکوت

جسدی با تن پوشی از عصیان

پژمان تایکندی

صبحدم

 

 

تک لحظه های شاد

سرودهای ممنوع به شیدایی صبحدم

بکارت تردید پرده های خیال

زوالی به روایت عادت

نظاره نشستن به زوزه و سوز زمستان

به جهل و اختیار      به مکر و به اجبار

رسوایی غروب سرخ آلود بر حاشیه خیابان های خاطرات شهر

انکار یا فریاد یا خاموشی مطلق

تک لحظه های شاد

سرود های ممنوع به شیدایی صبحدم

رویش خرد بر خستگی پرواز پرندگان

صدای سکوت از حنجره های هزار آواز دلتنگ

آخرین شاعرانگی به شیدایی صبحدم

رویش خرد در آغوش صلح با صدای سکوت

ز شرم آب شدن انبوه سرب در انبار های خشم

آنزمان که تاریخ در کنار کوه دربند می گرفت عکسی به یادگار

پژمان تایکندی

خواب ممنوع

 

 

آینه های تو در تو رو به روی دیدگان ناشناس

درکی در آشفتگی غوطه ور

بر گلوگاه پنجره

به تماشای خیابان هیچ

تکیه داده بر شانه های پاییز

گریز از شب ملالت آور

همچون آوازی خیس که پرنده ای کوچک زیر باران می خواند

رژه پاپاسی های پست و شگرد های مکر

تعفن الماس هایی که زیرکانه در پوکی افکار می درخشیدند

آه دلتنگی!

امانم می برد امان!

چاره ای اندیشه باید کرد!

از آسمانی صاف حلق آویز

پس عریان می نشینم میان چند ابر

می کشم دستی بر پرهای یک قوی سپید

چای تلخم را با خاطر بوسه ای شیرین در هم می آمیزم

همه را یک جا سر می کشم و چشم بر می بندم

با یک ستاره در آغوش

از بوسه ای با حرارت خورشید می سوزم

رعشه ای از یک سیلی!

از جانب کسالت نیمروز نامشروع

با چشمانی کبود

بر می خیزم از خوابی ممنوع

و چشم می گشایم رو به رستاخیزی دیگر

چاره ای دیگر  اندیشه باید کرد شاید! 

پژمان تایکندی

 

ستاره سوز

 

 

بیست و دو کام حبس در سینه از سیگار ساخت وطن

احوال خاموش و آتش سوزان و خاکستری انبوه

مردمکان یاس گشوده رو به فردای بی اعتماد

بیست و دو بازدم با صدای آه

شمردن روزهایی که در تقویممان دفن بود

بوسیدن نقاشی لبخند

انعکاس قهقهه های سرد در ماه

بیست و دو کام حبس در سینه از سیگار ساخت وطن

جعبه اش سفید و قرمز نامش بهمن بود

ستاره سوز   چشمان تو

ستاره چین   دستان من

هوا ابری ابری بود کام آخر سیگارم تلخ

 

پژمان تایکندی(دی ماه    ۱۳۸۸ ـ کافه گالری رشت) 

کلبه

 

پرندگان در آسمان سر می خوردند و من به بیشه زار دوان.

مرگ با لبخندی آمیخنه با زاری از پشت گندم زار ها سراغم را می گرفت.

نا به گاه دلهره ای ناخوانده سوار بر صدایی همچون نوای سازی محزون در گوش هایم وزید

 که انتهایش کلبه ای را در دور دست نشانه می رفت.

پاهایم پریشان سویش به راه افتادند.

آسمان زلال دریا و برکه ابری بود.آهوان در پی هم لابه لای سایه شاخ و برگ درختان می خرامیدند.

عطر زنبق ها در مسیری که می گذشت نوازشی بر مشام می گشت آغشته به نسیمی دلپذیر 

اما چیدن گل امری محال بود چرا که صدا توانم را ربوده بود.

مانند به خود پیچیدن در افسانه خود گمگشتگی و فراموشی دوباره آغاز و تکرارها فرا

 سوی حصار ها صدا را لمس می کردم و کلبه در برابر دیدگانم قرار گرفت.

مرگ  کنار کلبه بر درخت بیدی تکیه داده و در ساز دهنی اش می دمید.

در را گشودم.چند کودک بازیگوشانه از پی هم جستند و ناپدید شدند.

پیرمردی روی صندلی نشسته بود با نگاهی خیره به در مانده طوری که هرگز متوجه حضور من نشد.

از میان دیوار های چوبی یاس ها با نجابتی در خور به خود می پیچیدند.

در قسمتی تاریک دختری به آرامی برخاست در برابر هجوم نور هایی که از پنجره ای کوچک به

 دا خل راه می یافتند حضورش را  با من در میان گذاشت.

مو های طلایی اش از هر پرتوی نور می درخشیدند و چشمانش آنقدر آبی بودند

 که می شد خیالی را در آنها پرواز داد.لب های سرخ و آتشینش به خوا هشی مر موز می ماندند.

انگشتانش به سویم به ناز چون شاخه ای محزون و پاییزی نشانه رفتند.

.اندوهی در چشمانش نمایان بود دلتنگ فرصتی که زمان از آغوشی ناب می ربود.

لبی نجنبید و صدایی بر نخاست.

سر انگشتانم در آستانه لمس گندم گونه تنش بودند که نوازش گندم زارها را بر گونه هایم

احساس می کردم.بار دیگر از جنگل و درختان و زنبق ها می گذشتم.

مرگ مرا در بر گرفته بود و بر زمینم می کشید.کلبه داشت کم کم محو می گشت

و دختر ناپیدا بود.لبان خشکیده ام آهسته جنبیدند و آسمان خیالش را بدرود خواندم.

پژمان تایکندی

ساحت معصومانه یک دوست

 

 

کجای پیراهنت لکه ای خونین نقش بست

چه هنگام از روز و شب نخستین قطره اشک از گونه های مادرت فرو چکید

غرورت عاشق شدن هایت جستجو برای فهم ناپیدا های بیکرانت چه شد

دیگر سرما نمی خوری دیگر بگو مگو نمی کنی بر سر اختلاف های فلسفی

ذیگر در فضایی مسموم نفس نمی کشی

انزوایت به سر رسید سهم ما به یادگار سوگی خاموش ودلتنگیست

آه باران و زمین خیس به من بگوییداسمش را

آه تگرگ و ابر به من نشان دهید خاکسترش را

آه زمستان سرد بگو چه کسی به ساحت معصومانه اش توهین کرد

بلاغت اندیشه اش را چه کسی ندید

ای بهار بگو به خواست کدامین خدای نیک

لکه ای خونین نقش بست قطره ای از گونه ای فرو چکید

پژمان تایکندی