پرندگان در آسمان سر می خوردند و من به بیشه زار دوان.
مرگ با لبخندی آمیخنه با زاری از پشت گندم زار ها سراغم را می گرفت.
نا به گاه دلهره ای ناخوانده سوار بر صدایی همچون نوای سازی محزون در گوش هایم وزید
که انتهایش کلبه ای را در دور دست نشانه می رفت.
پاهایم پریشان سویش به راه افتادند.
آسمان زلال دریا و برکه ابری بود.آهوان در پی هم لابه لای سایه شاخ و برگ درختان می خرامیدند.
عطر زنبق ها در مسیری که می گذشت نوازشی بر مشام می گشت آغشته به نسیمی دلپذیر
اما چیدن گل امری محال بود چرا که صدا توانم را ربوده بود.
مانند به خود پیچیدن در افسانه خود گمگشتگی و فراموشی دوباره آغاز و تکرارها فرا
سوی حصار ها صدا را لمس می کردم و کلبه در برابر دیدگانم قرار گرفت.
مرگ کنار کلبه بر درخت بیدی تکیه داده و در ساز دهنی اش می دمید.
در را گشودم.چند کودک بازیگوشانه از پی هم جستند و ناپدید شدند.
پیرمردی روی صندلی نشسته بود با نگاهی خیره به در مانده طوری که هرگز متوجه حضور من نشد.
از میان دیوار های چوبی یاس ها با نجابتی در خور به خود می پیچیدند.
در قسمتی تاریک دختری به آرامی برخاست در برابر هجوم نور هایی که از پنجره ای کوچک به
دا خل راه می یافتند حضورش را با من در میان گذاشت.
مو های طلایی اش از هر پرتوی نور می درخشیدند و چشمانش آنقدر آبی بودند
که می شد خیالی را در آنها پرواز داد.لب های سرخ و آتشینش به خوا هشی مر موز می ماندند.
انگشتانش به سویم به ناز چون شاخه ای محزون و پاییزی نشانه رفتند.
.اندوهی در چشمانش نمایان بود دلتنگ فرصتی که زمان از آغوشی ناب می ربود.
لبی نجنبید و صدایی بر نخاست.
سر انگشتانم در آستانه لمس گندم گونه تنش بودند که نوازش گندم زارها را بر گونه هایم
احساس می کردم.بار دیگر از جنگل و درختان و زنبق ها می گذشتم.
مرگ مرا در بر گرفته بود و بر زمینم می کشید.کلبه داشت کم کم محو می گشت
و دختر ناپیدا بود.لبان خشکیده ام آهسته جنبیدند و آسمان خیالش را بدرود خواندم.
پژمان تایکندی