|
داستان کوتاه شعر و...
|
باران می برد خواهشش را با خویش
پاک می کرد رد پای سکوتش را
صدایش را
و وزن باکره ی نوازشی را که انتظارش را می کشید
با چند پرتو از آفتاب به مردمک های چشم می رسید
آهسته می نشست
قهوه اش را می نوشید
و بعد های هایش را با کمی سکوت هم می زد
آیا کسی آنجا بود که لبخند می زد؟
باران که می بارید
آیا کسی آنجا ...؟
....
پژمان تایکندی