تبليغاتX
سایه روشن - باران که می بارید
داستان کوتاه شعر و...

باران می برد خواهشش را با خویش

پاک می کرد رد پای سکوتش را

صدایش را

و وزن باکره ی نوازشی را که انتظارش را می کشید

با چند پرتو از آفتاب به مردمک های چشم می رسید

آهسته می نشست

قهوه اش را می نوشید

و بعد های هایش را با کمی سکوت هم می زد

آیا کسی آنجا بود که لبخند می زد؟

باران که می بارید

آیا کسی آنجا ...؟

....

پژمان تایکندی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 16:56  توسط پژمان تایکندی  |