|
داستان کوتاه شعر و...
|
باران می برد خواهشش را با خویش
پاک می کرد رد پای سکوتش را
صدایش را
و وزن باکره ی نوازشی را که انتظارش را می کشید
با چند پرتو از آفتاب به مردمک های چشم می رسید
آهسته می نشست
قهوه اش را می نوشید
و بعد های هایش را با کمی سکوت هم می زد
آیا کسی آنجا بود که لبخند می زد؟
باران که می بارید
آیا کسی آنجا ...؟
....
پژمان تایکندی
به ناگاه درآیینه تصویری خیره شد به من. آنقدر گنگ و مبهم که
چهره اش را به وضوح نمی دیدم.
مانند سایه ای ناموزون کلافه ازآفتاب داغ تابستون.از آینه صدایی
شنیدم.صدایی که گویی مرزمیان خندیدن و گریستن بود.
با پیشانی خیس و لب های خشک بهت زده به تصویری گنگ خیره
ماندم.ناگهان نوشته ای بر آیینه ظاهر شد:
آب و خاک را هستم برده
دستانم برارابه ی زمان بسته
هرگاه از گریستن شوم خسته
با صدای بلند می زنم زیر خنده
مدتی سکوت میانمان حکم راند.کمی بعد مردد و با صدای لرزان
پرسیدم کیستی
سایه سرگردون
به کجا می روی؟
آهی کشید وگفت نامعلوم
انگار کمی با کا بوسم کنار آمده بودم و هر چه از وحشت می رهیدم
توان پرسیدن را بیشتر در می یافتم.
با صدایی رساتر از بار گذشته پرسیدم مشکل تو چیست؟
نمی دانم . یعنی ندانستن جواب ها و پنهان شدن یا پنهان کردن
سوال هایم.
ترسم را فراموش کردم اما تعجبم را بیشتر بر انگیخته بود.
سوال دیگری پرسیدم
چگونه می توانم به تو کمکی بکنم؟
گفت در حال حاضر خواست تو را حاصلی نیست.
گویی جستجو برای پیدا کردن دلیل حضور گذرای من به فراموشی
سپرده شده است.
عده ای از شما بی درنگ با قبول پیش فرض های پیشینیانتان
بی هیچ تردیدی به حیات خود ادامه می دهید و گروهی از شما که
فرصت اندیشیدن در میانشان باقیست تعاریف و قوانین را به سود خود
مکتوب می کنند.
اخلاقیات را بر اساس حفظ منافع خود به شکلی خوش آیند می آرایند و
تعریف می کنند.و بقیه شما از آن ها پیروی می کنید.
گویی همیشه عده ای از هم نوعانتان در دنیا زنده اند تا با انعام دادن به
آن ها لحظه ای رضایت خاطرتان جلب شودتا اشرف مخلوقات بودنتان را
جشن بگیرید.
بدون آنکه کوچکترین لرزشی در صدایم باقی مانده باشد گفتم
متاسفم.
انگار با کابوسم دوست شده باشم این بار با آرامشی که در صدایش
قابل تشخیص بود جواب داد:
به خاطر دقایقی که با واقعیت خودت کنار آمدی متشکرم.
منظور حرف آخرش را نفهمیدم.خواستم بپرسم که ناپدید شد
و چشمان باز من بی دلیل به عقربه های ساعت روی دیوار خیره مانده
بودند.هنوز نیمه های شب بود و زودتر از عادت هر روز از خواب
بیدار می شدم. گیج و گنگ روی لبه ی تخت نشستم.چند لحظه
بعد شیر فلزی توسط دست من به دوران درآمد تا با دست دیگرم
آبی به صورتم بزنم.به آینه نگاه کردم.سایه ای در کار نبود.محکم ایستاده
بودم.سنگین بودم.سنگین تر از یک سایه اما نا گهان حس عجیبی
به سراغم آمد.احساس کردم نمی دانم کجا هستم و این از
کابوس دیشب هم برایم عجیب تر بود چون در خانه ی خودم بودم.
سرم را زیر آب سرد که به حال خود رها شده بود گرفتم.بعد از
دستشویی خارج شدم و درتاریکی روی مبلی نشستم.
پنجره بی پرده بود و انعکاس کورسویی از روشنایی ماه باعث می شد
تاریکی خانه تاریکیه مطلقی نباشد.به طور اتفاقی نگاهم به منظره ی
دریا و آسمان تابلویی افتادکه هنوز روی زمین به مبل تکیه داده شده
بود و انگار بی نصیب از نصب شدن گوشه ای کز کرده و انتظار می
کشید.با یک جمله می شود معنا و رابطه ای به خصوص را میان تابلو و
دیوار در نظر آورد.به هر حال هیچ کدام به رنگ آبی دیده نمی شدند.فقط
دریا کمی پر رنگ تر به نظر می رسید.
انگار هر دو خاکستری بوده باشند با لکه های کو چک روشن و با طرح
هایی کمی متفاوت از هم.از تابلو رو برگرداندم.سیگاری آتش زدم و
دوباره درفکر خوابم فرو رفتم.
زمانی تمام مردم عقیده داشتند که هنگام خواب دیدن چیزی از بدن
انسان خارج می شود و تا هنگام بیداری سرگردان و پریشان به گشت و
گذار می پردازد.و تا مدت ها مردم این عقیده را که از امتداد حیات پیش
از تولدشان و از جانب تاریخ برایشان به ارث گذاشته شده بود بی هیچ
شک و پرسشی می پذیرفتند.
بر خلاف روز که به واسطه ی روشنایی اش رنگ ها قابل تشخیص می
شوند در آن هوای تاریک و روشن می شد پراکندگی دود سیگار را
بیشتر دنبال کرد.
راستش کابوسم از رویا هایی که در طول روز می دیدم برایم عجیب تر
نبود.شاید به این خاطر که عده ای در شاخه ای از علم به نام نورولوژی
که به مطالعه ی مغز انسان می پردازند دریافته بودندمغز انسان هنگام
خواب به فعالیت خودش ادامه می دهد و می تواند با پردازش انبوه
اطلاعاتی که در ناخود آگاه وجود دارند تصاویر تازه ای را بسازد چیزی
شبیه به ساخته شدن یک رویا.
تمام این موارد برایم به یک اندازه عجیب بودند.
و البته حضور گذرای بی سوال سایه ها در روشنایی روز.
برای پیدا کردن سرنخی از این سرزمین عجایب فکر می کردم باید ابتدا
از سو تفاهم هایی که بر اساس پاسخ های غریزی و تمایلات غریزی
انسان به نادانسته هایش در لحظه های مبهم تاریخ داده شده است و
سرنوشت بسیاری از انسان ها را تحت تاثیر خود قرار داده است عبور
کرد.به نظرم بعضی از شاخه های علم برای این عبور می توانستند
بهترین انتخاب باشند.
شاید اعتبارشان در این باشد که آهسته و مو شکافانه حرکت می
کنند و در میانشان جمله های برآمده از غریزه و گزاره های مبهمی که
جهت یافتن اقتدار و آرامشی لحظه ای به وجود می آیند عمر زیادی
نخواهند داشت و برخلاف عادت های روز مره چندان دوام نمی آورند.
سیگارم به انتها رسید اما تمام روز سوال های کابوسم ذهنم را
به خود مشغول کردند.
پژمان تایکندی
لبخند که می شوی
بی نشان کنار می برد مرا نسیم هوشیار لحظه ها
مست می روم
لبخند که می شوی
هزار گندم زار نفس می کشم از شانه های تو
تا باد های دیر آشنای کوتاه عمر
کنار تصویر چشم هایت
خوابم می بری هنوز
لبخند که می شوی
خنده ی سرشار آفتاب را می کشم روی زمین
پژمان تایکندی
عشق
تلنگر شعور بر اندیشه ی چشمانی وحشی
آن زمان که غروب را در خون خود می سراید
نه واژه ای همچون تابوت برای اجساد حروفش
زیر آسمان که نه
در نقطه ای ناپیدا میان کهکشان ها می شود عریان شد
در میان مردمانی که مجاز امنیت را در واژه ای سه حرفی می جویند
تا ناخودآگاه مجازاتگر پندار شان را تسلی خاطری جویند
آری در میانشان می شود ماشه ای را به سوی شقیقه ی خویش
بوسه دوانید
و مرد برای همیشه و نوشت برای همه مانند مایاکوفسکی جوان
در میانشان تنهایی هرگز تراژدی نیست
و قطره ای خون برای آزادی بی بها تر از افسانه های مضحکشان
....
عاشق خواهم مرد به وقت می دانم اطمینانش دارم قول خواهم داد
و قطره قطره های خونم را رها خواهم ساخت از
قطره قطره های اشک نادانی
پوچ گرا بنامم که زندگی را دوست می دارم همچون مرگ
و فقط نه در میانه ی طرحی تاریک که خط چین هایش را نقطه می شوید
خواهم سرود در نفس هایم از هر دو
هر چه خواهی بنامم
که واژگان را پرداخته گری نیافته ام به عمر همچون تو
پژمان تایکندی
ببین عزیزم
آسمان تنبلی را که خیره به ابر
حتی از پشت تکه تکه های بهاری کوتاه و پا به ماه
ببین که.. ببین که..
رود بی انتهای بی خرد دلخوش به شتابش سمج می شود به نا کجا
و ستاره ای را که از دور تنها دلداری می دهد به شب
هیچ کدام نمی بینند مرا و تو را و دگر من ها و تو ها را
و راه و راه و راه و راهرو را
و ما را که ایستاده ایم بر این خاک سرد در جامه ای از خاکستر ی سترگ!
سوار بر سخاوت های سکوت و سایه بان های خیالش
اما اما پیش از پس مانده های واپسین بدرود که از پس درود هایمان منقوش شود به ناگاه در نگاه
از پس وزش باد های وحشی که به تنهایی از آنها خاموش تمام تنهایی های نا گزیر
مهتاب والسش را خواهد نواخت در برکه ی خواهش های چشمان تو
از خماری خمیدگی و از انحنای قامت هذیان
بر چشمانی به رنگ انزوای من
چشمانی که با خود توان فرو رفتن در حیرت را آفرییده اند در تجسم محض آفرینندگی
و من فرو خواهم رفت
در گندم زار های مارکس
در باغ های فروید
و لبالب به رنگ شراب از لب های تو نوشیده خواهم شد
شرابی که عیسای حیرت را هم به ریا توان گذشتن نگذاشت
..........
هکتور نبوده ام هرگز ژاندارک نیستی تهمینه نخواهی شد و ارنست تو نیز!
و هیچ شره شره نمی خواهم هجا های هیجان را که اگر به خون پوشیده باشد همه تن
و نیز پنهان نمی شود دیگر تعبیر خواب های حیله گر در حیرت وهن
و پشت ابر ها هم می دانم که هیچ خانه هایمان جفت نخواهند آورد
اما اما اما..
اما می شود خواب پشت پای تمام خواب های جهان را دید در این همه اینجا
اما می شود روز رهایی از پاسبان واژگان یعنی گناه را حماسه ساخت
اما می شود تمام شونده های شنیدنی را شد
می بینی عزیزم؟! اوضاع و احوال این امتداد حضور را به کجا رسید؟!
....
می بینی؟! می بینی که خواهی دید
که ما نه در قنداق و نه در زمین و نه در هیج کجای جهان
بلکه واژه به واژه در اندیشه خویش آفریده و آفریننده شدیم
مانند این شعر که در مهتاب نازنین چشم های خوب تو پیش می روند و قطره قطره غوطه ور
و شگفتا که عشق سوغات راهمان شد در گذر از مسخ شدگان بی گناه پر مدعا که ..
که کلبه به کلبه کلبه ها که سوختند در خرمن نگاه غفلت و غفلت نگاهشان! که کلبه ها!
که گفتند بی مانند ترانند که بودند اما در خشم و وهم موهوم بر خویششان
و مارا و آنها را نیز چون ما
اگر سفر کرده باشیم ! اگر سفر کرده باشیم!
ما را از هجوم هیچ مرگی هراسی نیست دیگر بر خویش جز مرگ آزادی
و خواهی دید !
که اگر سفر کرده باشیم خواهی دید!
که در میان واژه گانی که تمام حروفشان بوی سکوت دهند انزوا امن ترین جای نقطه خواهد شد
و کودکان دوره گرد سکوت تمام حرف ها را جای شام می خورند
.....
می بینی ؟
که اینک اما بر زخمه های بی انتهای شب
این زرد برگ خاطرم است که می نوازد اینچنین سمفونی پاییزی را
کنار خشت های فرسوده ی این دیوار های بلند
که آنسویش زمستان با قاشق سرما هنوز آسیاب می شود
زیر دندان های وارثان کهن و کارتن خواب شب هایش
....
بانوی باران و خیال
نا شناخته ای در چشمان تو موج می زند
که صدایش را می شنوم هنوز
آن زمان که می رسد به سنگ های سینه ام
نامت را به من بگو فارق از عقوبت هر لحظه ی این نگاه های گاه به گاه
سایه روشن بود و نبود هایم آماده ی آمیزش شاعرانه ای با تو است
در حماسه ای که از سقف کوتاه آسمانش شعر ببارد
و اوجمان در دوردست های نزدیک سبزینه ی رویش گیاهی شود
که در میان گیسوان کودک تکیه داده به دیوار های کنار خیابان انقلاب گل کند
آن روز تمام خال ها و خطوط و خواب هایت را
جای تمام ستاره های شب و یال ماه و انحطاط فصل ها
می شمارم و شانه می زنم
با بوسه ای کشیده و بلند بر دانه دانه شن های داغ ساحل های تنت آغوش
و شب را از رخت تمام شماتت هایش عریان
خواهیم برد به تماشای شاپرک های پرواز
به هر رهگذر هزار هزار لبخند فروختن به لبخندی دگر
....
می بینی عزیزم؟! اما؟!
اما ماهی که پیش دوخته بر تن مهتاب رنجور گذران زمانمان به زار یه حضورمان زار می زند اکنون
از همین اکنون است که می گویم
و این والس هر روز مغوم تر و کم سو نواخته تر از عادت تر همچون شبنم
تنها تو را از تنفست به جستجو می کشد نفس هنوز
هنوز طرد همچون امتداد.....
بیا وارتان و نازلی را با هم به اشاره ی شراب فانوس شویم راه را به روشنی های کور خواب به خواب
از پشت گوش هایمان که همیشه به ندیدن تهدید و باقی ماند و ماند و ماند مانند ماندلا مانند ماندولین
و ندیدن که تنها اعجاز پیش با وری ها
ا فتخاری مضحک در تمام خون هایی که ریخت / حتی تاریخ برگزیده ی هیپنوتیزم هم شد
بزنگاه تراژدی زیر چشم بند های سیاه در خواب گردی های التماس
خبر نمی کند وقتی که با برق ها روشنی بیاید و
ببینیم روی شانه هایمان جنازه روی جنازه خوا بانده ند
این غیر ممکن نیست!!
و باز اگر التماس تا خاموشیه بعدی خاموشیه دیگریست ستون البته
درست کنار ها ها های فانتزی و فک های کوتاه و نیاز و نازهای روز مرگی_مسخرگی
به هر حال نقطه ها را توان کشیدن طرح های زشت یا بی معنی هم هست
کاش به تعداد تمام نقطه ها نقاش بود!!
....
می دانی؟
من و تو تنها نبوده ایم هیچ گاه
فقط اندکی تنهایی با ماست که آن هم ته نشین در فنجان و پک های آخر
و دنیا را شاید دیگر جای ما پیرها نمانده جز آغوش های پنهان و خمیدگی های خیال و حکم های محال
اما قطره قطره بارانی را باید برای بیرون جهشی از بذر سبزینه تا بهار
فصل دیگریست در راه
به نواختن نت آغازین دو نوازی هایمان
فصل دیگریست در راه
فصل دیگری
دیگریست در راه
در راه
راه
راااااااااا
آااااااااااااااه
پژمان تایکندی
بار دیگر سکوت تاریک و آرامش بخش شب بر سر شهر سایه افکند تا
من دور خلوت خودم حلقه بزنم و تنها ییم را با فوت کردن دود سیگارهایم
جشن بگیرم.اما مدتیست که پیش از آغاز این مراسم پیش درآمدی را وارد
تشریفاتش کرده ام.
به روال هرشب قصه ای کوتاه برای نوه ام می خوانم .
درنیمه های راه نوه ام می خوابد ومن تا انتها تنها ادامه می دهم.
شب های زیادی اینچنین سپری شدند.دیگر شوق و ذوق شب های نخست را
نداشتم اما برحسب عادت ناچار بودم به اجرای این مراسم!
بعضی از قصه ها به نظرم تکراری می آمدند و خیلی های دیگرهم خسته کننده
به نظر می رسیدند.با اینکه همگی کوتاه بودند.
احساس می کردم میان این همه چینش کلمات هنوز جای قصه های ناگفته زیادی
خالیست. تصمیم گرفتم خودم قصه ای برای امشب خلق کنم هر چند کوتاه.
و اینچنین شد:
نگاهش گر گرفته و تب دار بود و می سوزاند تنم را شرمی که میانمان قسمت می شد.
آنسوی روزنه مهتاب تنبل برای رقص محرمانه ما ضرب می گرفت.
فانوس سینه هایش مسیر را پیشگویی می کرد و لبانش گلوی سوخته مرا
به حیات باز می گرداند.
شب را از هر طرف می نگریستم سنگین بود.
فقط در آغوش عریان او می شد به سلامت از این مصیبت گذشت.
تن هایمان سرد می شدند و بیشتر تقلا می کردیم.وحشت سراغمان می آمد
و لب هایمان را بیشتر به هم می چسباندیم .
دیگر کرم ها هم پیدایشان شده بود و برای شامی مفصل خود را آماده می کردند.
صدای شلیک هاهنوز شنیده می شدند .
گلوله ها مانند اسپرم ها ی مرگ به زاد و ولد ادامه می دادند و پیوسته
به جمعیتمان افزوده می شد.چشم هایمان را بستیم و خود را بیشتر به هم چسباندیم.
مهتاب برای رقص محرمانه ما ضرب می گرفت ولی نمی دانست چرا
کسی روی ما خاک نریخته است.
ما تنها نبودیم. تن های هزاران زن و مرد در مجاورت یکدیگر رفته رفته
سرد می شدند و در سکوت شب روی لب هایمان لبخندی ابدی نقش می بست ..
بعد ها تاریخ هم همه ما را به یک اسم صدا کرد .گور دسته جمعی
قصه که تمام شد به نوه ام نگاهی انداختم . می دانستم قبل از رسیدن به درک فاجعه
خوابش می برد.
نزدیک های بعد از ظهر با تکان های دست های کوچکش بیدار شدم.
چشم هایم که باز شد انگار از اصطراب کابوسی نجات پیدا کرده باشد.
کمی نگاهم کرد و گفت:فکر کردم شاید مردی!
احساس کردم قصه دیشب را با چشمان بسته تا آخر گوش داده است.
فکر می کنم بچه ها بهتر از دیگران می شنوند.پیش از آنکه گوش هایشان
برای فراموشیه فاجعه در عادت تربیت شوند.اما نوه ام شنیده هایش را به
روی خودش نمی آورد.
درست مثل خودم که خیلی از حرف ها را فقط با سیگار هایم در میان می گذارم.
پیش خودم گفتم کاش یکی از شخصیت های قصه دیشب بودم
.دیگر فوت کردن فکم را می رنجاند.
پژمان تایکندی
خون به خون می شود خاطره در ساعت تنبل
روی بند های تمام سال های کور
در دستان مضحک شبی بی پنجره
شبی شکننده تر از تصویر گرگ و میش
شبی که رویشش از یورش به پرنده ای
و دلتنگی اش از هوای آزاد
با تمام تازیانه هایش می غرید
شبی که شاعرانش را از شاخه ها می آویخت
و یا بر گلویشان سکوتی زننده می خوراند
خون به خون می شود خاطره در ساعت تنبل
در حوالی اتوبان های گیج و تنگ گره خورده به ثانیه ها
و باران بی ترنم و مغموم بیهوده می بارید برای شست و شو هر نیمه شب
چرا که سرود شاعران بی شعر خیابان ها پاک ترین جاودانگی ها بود
باران را بگویید بر سر لاله ها عاشقانه تر از همیشه ببار
پرواز همیشه بی انتهاست
پرواز زیبا و جاودانگیست
باران را بگویید با خیال راحت ببار
پژمان تایکندی
گاه و بی گاه به گا همگان
داد و بیداد بر دلی به امید باد
چاه و ابر و مهتاب و انتظار و جبر
چماق و چپق ـ چرخش فلک
چرتکه ای به چربیه کره
چینش اشیاء در شعور هندسه نگاه
شبه واژه های پرستش امنیت
در کسوف کسوت کلمات
گاه و بی گاه
جناره ای خاموش در خاک
عریانیه خاکستر بر باد حقیر پیش از این
طلوع خورشید ـ زلزله
کرمی به روی جنازه مدعی ـکرمچاله ای در آسمان پر کار
دست هایی به سمت مریخ یا زحل!
شاه شاتوت به لب ـ شلاق بر دست
نیاز وافر داردبه بقای خوش طعم
طناب و تعریف و سلسله فلسفه
گیسوی یار و شرافت خلق و اسلحه
سکوت با طعم قهوه
شهوت به وسعت حیوان
گاه و بی گاه به گا همگان
داد و بی داد از خواب بکارت این وهن
کشف اکتشاف مکشوف در کتاب
خروش حا میان خشونت در مطبخ
اعلام حضور یک اخم از جانب ابرو
به سر کردگیه وارثان ژوراستیک پارک
پژمان تایکندی
رشت بود و باران
و آسمان کوچکی که هفته ای ۵ بار گیسوانش را بر صورتم می گستراند
برهنگی در نهایت روزگار
اسپرسوی تلخ خوب می چسبید
و از بوسه های شیرین آن عشق هر لحظه زندگی می رویید
رشت بود و باران
در هر قدم رها بودم همچون ابری آن گوشه بالا
عشق مرا در آغوش خوبش می فشرد
و طعنه های شلوغ میدان شهر غروب تنهایی را نوازش می کرد
رشت بود و باران
کافه ای در جای امنی انتهای خیال خستگی را از تن می چید
خلوت گرم چند رفیق پر دود!
و افشین که نمی دانست هر حرفش برایم شعری تازه بود !
رشت بود و باران هایش
عشق از بی کفایتی شاعر از دست رفت
رشت بود و باران هایش
کافه خاطره ای شد مبهوت
رشت بود و ...
دور از رفقا
به زادگاه تبعید شدم بار دگر!
از خودم می پرسم آن روزها فقط خاطره بود؟
پژمان تایکندی
سکوتم را نشانه می روند لبخند های پاییز
گره ای کور در هم آغوشی نیمه روشن
روز های زیر باران خیس
پرنده ای که مدام می پرید از روی سیم
و من احساس می کردم این کوچ از مو سیقی بلوز اتاق من است
سکوتم را نشانه می روند قهقهه های زشت
گره ای کور در نبض عصب به ناروا در گذر
دیوار ها از هر طرف به هم می رسند انگار
لبخند های کودکان بی خبر در وحشت خیابان ها
و نوازش هایی محبوس در اتاقکی تاریک
سکوتم را نشانه می روند لبخند های پاییز اینگونه
از پشت رقص برگ های زرد در نیمه های شب
و نوری که گاه به گاه از میان ابر های تنبل
می تابد همچون شرم بر کلمات من
پچ پچ پرستو ها:
هنگامه ای که سرنوشت رهایی از قفس زنجیر است
یا کوچ از روز است و معلق در سکوت خواب شب
و یا در نوازش های عشق هم قدم با مهتاب
همچون مهربان دختر باران
کمی باید از خود گذشت
تقدیم به شیوا نظر آهاری
پژمان تایکندی